تبليغاتX
عشق خوشگل
عشق خوشگل

 

میخواهم این خارها را از قلبم بیرون بکشم !

شاید دیر باشد .........

شاید جای خارها تا ابد باقی بماند اما .................

میخواهم سعی کنم !

میخواهم جای خارها رز بکارم

رزهای آبی به رنگ چشمانت و رزهای قرمز به خاطر دوست داشتنت

بگو که عشقت کمکم خواهد کرد

بگو که میتوانم از این خارها رها شوم

حالا بیا !

بگذار دستانت را لمس کنم

بگذار فراموشی را به دست بادها دهم

بگذار عشقت را حس کنم

بگذار خدایت را ، خدایم را پیدا کنم !

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق|

 

دست خودم نبود !

نفهمیدم !

بی هوا چرخیدم و .................

تا به خود آمدم دیدم چشمانم برای او میبارد !

اوایل فکر میکردم عاشقی یعنی غم یعنی در فراقش سوختن !

اما ............................

کمی که بزرگ تر شدم فهمیدم که چرا آدم ها عاشق میشوند !

فهمیدم که خدا چرا هر روز عاشق ترم میکند !

چرا میخواهد بالاتر را نگاه کنم .......................... !

خیلی برایم پیش آمده بود که بخواهم عشقم را ترک کنم ....

آخر میدانی چیست ؟ او هنوز هم نمیداند که عاشق شده ام

او هنوز نمیداند دخترک ۱۴،۱۵ سال بیش نداشت که عاشق شد !

و هم اکنون که ۱۷ سال دارد هنوز عاشق است !

من که عاشق شده ام ، من که در فراقش میسوزم

من که عادت کرده ام به اشک ریختن

من که عادت کرده ام به خدا التماس کنم ...................... پس ...

میخواهم عشقم را نگه دارم

میخواهم ابدی شود و آسمانیش کنم !

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |

آره ............. آره ...... میخوام بخورم تو رو !

 

تو خوشمل منی ،ماه منی، لولو بلای خودمی

 

آهــــــــــــــــــــــــــــــــای دوست دارم !

 

دختری که تنها به بارون دل خوش کرده باید فاتحشو خوند

دختری که تنها رویاش مرگه باید فاتحشو خوند

دختری که از کل دنیا فقط یه گل رز داره باید فاتحشو خوند

مگه این دختر از دنیا چی میخواست ؟

فقط تو رو میخواست !

همین !

تو با بودنت میتونستی یه دنیای جدید واسش بسازی

تو میتونستی بهش خندیدن از ته دل رو یاد بدی

تو میتونستی کاری کنی که گریه رو فراموش کنه

تو میتونستی بهش بفهمونی که تنهایی معنایی نداره !

اون میتونست راز عشق رو بهت بگه

اون میتونست تو رو با آسمون آشنا کنه

اون میتونست خدا رو بهت نشون بده

پس اگه تو مال اون بودی با م میتونستن یه قصر تو آسمونا بسازین

و از اون بالا این دنیای تاریک و نگاه کنین

و به خدا بگین که شماها مال این دنیای تاریک و کوچیک نیستین !

 

امروز عکس یکی رو دیدم شبیه تو بود

 

با دیدن اون عکس دست و دلم لرزید !

 

بیشتر از همیشه دلم برات تنگ شد

 

احساس کردم بیشتر از همیشه دوست دارم

 

البته اینم بگم که با دیدن اون عکس ......... گریم گرفت !

 

آخه ................................

 

اما هرچی بشه مهم نیست

 

فقط مهم اینه که دوســــــــــــــــــــــــت دارم

 

راستی عــــــــــــید سعید قربـــــــــــــــــــان رو تبریک

 

میـــــــــــــــــــــــگم اونم پیش پیــــــــــــــــش

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق|

لحظه ای نگاه کردن به تو مستم میکند

مرا وادار به گریه میکند ! بگو ! بگو چه رازی پشت چشمانی آسمانی ات داری ؟

چشمانی که یک نفر آنها را میستاید !

آخر از این فاصله ی دور چگونه دلی را عاشق کردی ؟

واااااااااااااااااااااااااااااای که هنوز گیجم !

هنوز نمیدانم ! آخر چطور شد که ...................................... !

حالا این دل با شنیدن اسم تو میلرزد

چشمهای این عاشق با نگاه کردن به تو میبارد .

 

آهااااااااااااااااااااااااای میتونی بارونو ببینی یا نه ؟

اینا اشک آسمون نیست

اشک یه عاشقه

برو برو زیر این اشک ها قدم بزن آرومت میکنه

 

 

دوست دارم !

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |

دفتر بغض مرا باز کنید

 

 که دلگیرم /

 

حدیث غم مرا بخوانید

 

که از گریه سرازیرم

 

خسته تر از همیشه

 

 

دیگه طاقت ندارم

 

 

بسه دیگه فاطیما رو

ولش کن

 

میخوام بمیرم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت توسط همیشه عاشق|

 

 

میخوام تولدمو با تاخیر تبریک بگم

فاطیما تو یه روز پاییزی به دنیا اومده یه روزی که امسال

 تولد امام رضا (ع) هم بود .

یعنی 8/8/88

یه روزی که خیلی ها پا به این دنیا گذاشتن ، خیلی ها

 باهم بودن رو آغاز کردن .

از پنج شنبه اش داشتم گریه میکردم . روز تولدمم که

قیافم عین برج زهرمار بود .

دلم میخواست روز تولدم شاد باشم و از ته دلم بخندم

 اما از ته دل گریه کردم .

تا میتونستم تو دلم فریاد زدم ، از خدا شاکی شدم .

میدونی چیه به خدا گفتم خدایا عشقم که نمیدونه روز

تولدم کیه ! حداقل یه کاری کن تا تو خوابم

تولدمو بهم تبریک بگه !

خواب دیدم اما چه خوابی ؟

خواب دیدم یه مریضی لا علاج دارم و تا چند وقته دیگه

 هم میمیرم .

یکی داشت برای مرگم میخوند و میگفت :

عشقت داره تولدت رو بهت تبریک میگه اما تو نمیشنوی

تو نمیتونی بشنوی چون خوابی ، تو برای همیشه

 خوابی .......................

خون تو با باد ....................

اصن وقتی یادم میاد چه خوابی دیدم میخوام

میخوام ..........................

آخه خدا جونی این توقع زیادی بود که خوابشو ببینم ؟

با دیدن اون خواب دلم شکست بدجوریم شکست !

خودشو که خیلی وقته ندیدم به قران دلم براش یه ذره

 شده . خدایا دوست نداری خوابشم ببینم ؟

آخه این فاطیمای بدبخت با این دلتنگیش

 چی کار کنه ؟

خدایا فاطیما کمک میخواد

 

کمککککککککککککک

 

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

کمکش کـــــــــــــــــن !

 

نذار انقدر تو خودش بشکنه !

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |

یه عشق شکلاتی

یه عشق شیرین وخوشمزه اومد سراغ این دختر کوچولو

این دختر کوچولو شروع کردن به خوردن شکلاتش

اولش خیلی خوشمزه بود و از خوردنش لذت میبرد . دوست نداشت این

شکلات تموم شه

اما وسطای شکلات که رسید یه جورایی تلخ بود

دختر کوچولو غصه خورد و یهو بی اختیار زد زیر گریه

گفت : قرار بود این شکلات خوشمزه ترین شکلات دنیا باشه پس چرا این

طوری شد ؟

اصن دیگه نمیخورمش !

یهو دست یکی رو که انگار داشت صورتشو نوازش میکرد احساس کرد

بعد یه صدا اومد که گفت :

اگه تلخیشو تحمل کنی به خوشمزه ترین قسمت شکلات میرسی !

منم یه کاری میکنم تا شکلاتت هیچ وقت تموم نشه !

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |

بارون !

وای که امروز چه بارونی اومد . سر کلاس بودم که صدای آسمونو شنیدم .
وقتی زنگ خونه خورد ، دوست داشتم زودتر بیام تو حیاط تا بارونو لمس کنم !

بارون داشت نم نم میخورد به صورتم

یه نفس عمیق کشیدم ! بوی پاکی بوی بارون ! یه هوا عاشق تر شدم

همراه با بارون باد شدیدی میومد

باد منو تکون میداد و تو گوشم میگفت : حالا پرواز کن !

چند باری دستامو بالا و پایین کردم و چشمامو بستم

اما احساس پرواز نداشتم ! شاید هنوز برای پرواز زود باشه !

جلوتر از همه قدم برمیداشتم

وسط راه یاد اون دعا افتادم که ته دفترم نوشته بودمش !

زودی از تو کیفم در اووردمش و شروع کردم به خوندن

بارون شدت گرفته بود !

منم دیوونه بازی هام شروع شد ، هی میرفتم وسط خیابون

همه ی ماشینها بوق میزدن منم بلند میخندیدم و میومدم کنار

وقتی رسیدم خونه کاملا خیس شده بودم هم من هم دفترم !

بارون امروز قشنگ تر از همیشه بود .

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |

میدانم که قلبت شکسته

و یاءس راهمنشین خود میدانی

اما من فکر میکنم

تو میتوانی امیدی دوباره پیدا کنی

پس بلند شو و برو

برو به میانتکه های شکسته ی قلبت

احساس میکنم میان این تکه ها

یک جفت بال برای پرواز هست

پس تا میتوانی جستجو کن

این بال ها را پیدا کن !

دوباره عشق را صدا بزن

و فقط به پرواز فکر کن

و پرواز کن ، پرواز کن

و به میان پرستو ها برو

ثابت کن که تو هم رسم پرواز میدانی

پرواز کن

فریادی از سر عشق بزن

اوج بگیر و به بلند ترین ها بیندیش

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |

خیلی تاریکه ، نمیتونم جایی رو ببینم !

میترسم !

اما نه ! اگه از این تاریکی بترسم همیشه دنبالم میاد .

باید برم تو دل تاریکی . تا از این تاریکی غریب به یه روشنایی عجیب برسم .

پس میرم به دل تاریکی ، این تاریکی خیلی چیزا رو یادم میاره .

یاد تاریکی دلم میوفتم که با عشق تو به روشنایی رسید

یاد شبهایی که دلم برات تنگ میشد و همنشی تاریکی میشدم .

یاد وقتا هایی که گریه میکردم و نمیخواستم کسی اشکامو ببینه

و تاریکی منو تو خودش قایم میکرد .

من چقدر با شب چقدر با تاریکی خاطره دارم ... فقط خداست که میدونه ..

شب با اینکه تاریک به نظر میرسه ولی از روز روشن تره

وقتی شب رو بغل میکنی همه ی وجودت میشه آرامش

همه ی وجودت میشه عشق

من عشق تو رو تو تاریکی دلم پیدا کردم و تو مثل خورشید بهش تابیدی و روشنش کردی

و حالا با عشق تو توی تاریکی شب به دنبال خدا میگردم

تا بهش بگم امید دلم من تویی

تا بگم اجازه بده تو مال من بشی !

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط همیشه عاشق| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت